سریال A Knight of the Seven Kingdoms

در تاریخ ۱۸ ژانویهی ۲۰۲۶، شبکهی پرآوازهی HBO، قلمروی وستروس را با پروژهای تازه احیا کرد: «A Knight of the Seven Kingdoms» یا همان سریال شوالیهی هفت پادشاهی. این سریال که براساس سه داستان کوتاه محبوب جورجآر.آر. مارتین با نام «حکایت دانکن و اِگ» ساخته شده، داستان دانکنِ بلندقد (شوالیهی بیزمین و فقیر) و شاگرد و ملازم جوانش، اِگ (پسر گمشدهی پادشاهی) را روایت میکند. این اقتباس تازه، پس از فرازونشیبهای پُرشمار «بازی تاجوتخت» و واکنشهای ناهمگون به «خاندان اژدها»، بهعنوان امیدوارکنندهترین پروژهی این فرانچایز برای بازگشت به کیفیتی ستایششده مطرح است. اما پرسش اصلی اینجاست: چرا این بار باید امیدوار بود؟ پاسخ را باید در تحلیل اشتباهات اقتباسهای پیشین و ویژگیهای ذاتی داستان جدید جستوجو کرد. در ادامه معرفی این سریال همراه ما باشید.
بازگشتی به وستروس، اینبار با طنزی خاکآلود و داستانی خودمانی

هیچ داستانی در این جهان، شادتر و سرگرمکنندهتر از ماجرای «دانک» و «اِگ» نیست. اینرا نه من، که جورج آر.آر. مارتین سالها پیش در دلِ داستانکوتاههایش فریاد زد و حالا شبکهی اچبیاو این فریاد را به سریالی تبدیل کرده است به نامِ «شوالیهی هفت پادشاهی». درحالیکه هنوز چشمبهراهِ نسخهی موعودِ «بادهای زمستان» هستیم و تاریخ انتشارش هرسال مانند سراب دورتر میشود، مارتین با همراهی شبکهی هموارکنندهی راهش، ما را به سفری متفاوت در دلِ قارهی وستروس میبرد؛ سفری بیحادثههای کلان، بیسیاستبازیهای پیچیده و بیآتشوزبانِ اژدهایان. اینبار قرار است داستانِ یک شوالیهی فقیر و دستوپاچلفتی و ملازم زیرکش را دنبال کنیم. و باید اعتراف کنم که پس از سالها غرق شدن در شکوه و نفرتِ تاجوتخت، این تغییر فضا، نفسی تازه و دلپذیر است.
سالها از وعدهی انتشار «بادهای زمستان» میگذرد. وعدهای که ابتدا برای ۲۰۱۶ داده شد و سپس به ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ موکول گردید و اکنون در سال ۲۰۲۶، تبدیل به آرزویی دستنیافتنی برای میلیونها هوادار شده است. مارتین، این نگارگرِ بیهمتای دنیاهای تخیلی، مدام در پروژههای فرعی غرق میشود: از کنگرههای هواداران گرفته تا توسعهی دنیای پهناورِ «ترانه یخ و آتش» و از همه مهمتر، نظارت بر اقتباسهای تلویزیونی. پس از تجربهی نهچندان خوشایندش با «خاندان اژدها» و اختلافنظر با سازندهی آن، رایان کاندال، او اینبار شخصاً بر اقتباسِ داستان محبوبش، «A Knight of the Seven Kingdoms»، نظارت میکند. این داستان، گوهری درخشان اما کوچک در دلِ مجموعهداستانهای «بزم شوالگان» است که ماجرای «دانکِ بلندقامت» و پسرکِ ملازمش «اِگ» را روایت میکند.

و اینگونه است که ما به جهانی بازمیگردیم که گویی هرگز آن را ترک نکردهایم، اما اینبار از دریچهای کاملاً جدید. سریال، بر پایهی داستان «شوالیهی مرزنشین» بنا شده و حوادث آن تقریباً نود سال پیش از آغاز «بازی تاجوتخت» رخ میدهد. اینجا خبری از پادشاهِ دیوانه نیست، خبری از خاندانهای درگیر نیست و حتی خبری از طلسمهای زمستانی نیست. اینجا، داستان دربارهی «شرافت» است، اما نه آن شرافتِ پوشالی و متظاهرانهی دربار؛ بلکه شرافتی ساده، دستیافتنی و انسانی.
پیرنگ: داستان با مرگِ استاد و اربابِ دانک، آغاز میشود. دانک، شوالیهای خودساخته (یا بهعبارتی، خودـخوانده) است که پس از خاکسپاری استادش، با شمشیر و زرهِ کهنهی او و با اندک پولی که داشته، راهیِ تورنمنتِ اَشفورد میشود تا در مسابقات شرکت کند و با کسبِ جایزه، فقرِ خود را اندکی کاهش دهد. اما سرنوشت، پسرکی لاغراندام و پرحرف به نام اِگ را سر راهش قرار میدهد که ادعا میکند میتواند ملازم خوبی برای او باشد. دانکِ سادهدل و بیآلایش نیز این پیشنهاد را میپذیرد، غافل از اینکه این پسرک، رازی بزرگ را با خود حمل میکند. در مسیرِ تورنمنت و در خودِ اَشفورد، دانک و اِگ درگیرِ ماجراهایی میشوند که یکی از آنها، این دو را در مقابل شاهزادهای شرور از خاندان تارگرین قرار میدهد: اِیرین تارگرین. شنیدن این نام برای هواداران آشنا، لرزه بر اندام میاندازد، چرا که او از اجدادِ مستقیمِ شاه جافری براتیون است. و اینگونه، ماجرایی کوچک، به درگیریای بزرگ مبدل میشود.

شخصیتپردازی و اجرا: انتخاب بازیگران این مجموعه، یکی از نقاط قوتِ مسلم آن است. پیتر کلفی در نقشِ دانکِ بلندقامت، تلفیقی است عالی از قویهیکلیِ یک شوالیه و شرمندگیِ یک مرد روستایی. قدِ بلندش او را دستوپاچلفتی نشان میدهد و چهرهی صاف و سادهاش، بیآلایشیِ شخصیت را بهخوبی منتقل میکند. در مقابل، دکستر سول آنسل در نقشِ اِگ، هوش و ذکاوتی را نمایش میدهد که فراتر از سنوسالِ اوست. دیالوگپردازیِ میان این دو، قلب تپندهی سریال است. آنسل با بازیِ خود، اِگ را از یک پسرک معمولی به «مغزِ متفکر» این دوگانه تبدیل کرده است. رابطهی آنان، بیاختیار تماشاگر را به یادِ دونکیشوت و سانچو پانزا یا حتی سه تفنگدارِ دوما میاندازد؛ دوگانهای که در آن، یکی نیروی جسم و شرافتِ خام است و دیگری، نیروی ذهن و زیرکی.
در میان شخصیتهای فرعی، بازی برتی کارول در نقش شاهزادهی خردمند، بیلور تارگرین، درخشان است. او تصویری از یک تارگرینِ «عادی» ارائه میدهد؛ مردی باوقار، عادل و دور از هرگونه جنونِ خاندانی. در نقطهی مقابل، فین بنت در نقش اِیرین تارگرین، چنان شرارتِ سرد و بیمارگونهای را به نمایش گذاشته که تماشاگر را به یاد جافری میاندازد، اما با پیچیدگیهایی تاریکتر. همچنین باید از دنیل اینگز در نقش سر لیونل باراتیون، معروف به «گردباد خندان» یاد کرد که با حضور کوتاه اما بهیادماندنی خود، لحظاتی کمدی و درعینحال تراژیک به داستان افزوده است.

لحن و فضاسازی: اینجا است که «شوالیهی هفت پادشاهی» خود را بهطور کامل از دیگر آثار این دنیا متمایز میکند. اگر «بازی تاجوتخت» حماسهای تاریک و خشن بود و «خاندان اژدها» تراژدیِ خاندانی، این سریال کمدیـدرامِ ماجراجویانهای است با روایتی صمیمانه. سازندهی سریال، ایرا پارکر، و خود مارتین، عمداً تمام شکوه و جلالِ قلعهها و دربارها را کنار گذاشتهاند تا زندگیِ خاکآلود و پیشپاافتادهی مردم عادی وستروس را به نمایش بگذارند. در این جهان، شوالیهها قبل از نبرد عصبی میشوند و نیاز به قضای حاجت پیدا میکنند، زرهها زنگ میزنند و غذاها ساده و معمولی هستند. این واقعگراییِ شدید، نهتنها از جذابیت داستان نمیکاهد، که بر صمیمیت و باورپذیری آن میافزاید. برای مثال صحنهی توالترفتنِ دانک زیر یک درخت، درحالیکه موسیقی حماسی «بازی تاجوتخت» در پسزمینه نواخته میشود، شاهدی بر این مدعاست؛ طنزی که هم به موقعیت شخصیت میخندد و هم به شکوهِ تصنعیِ برخی آثار پیشین.
سریال «شوالیهی هفت پادشاهی» نفسی تازه در دنیای بهظاهر تکراریِ وستروس است. این سریال ثابت میکند که جذابیتِ این دنیا تنها در اژدهایان و نبردهای بزرگ نیست، بلکه در انسانیتِ سادهی شخصیتها و ماجراجوییهای کوچکشان نیز نهفته است. اجرای خوب بازیگران، کارگردانی هوشمندانه و وفاداری به روح طنزآلود و صمیمی داستان اصلی، میتواند از این مجموعه، موفقیتی قابلتوجه بسازد. اچبیاو هم سریال را برای فصل دوم تمدید کرده که نشان از اعتماد آن به این فرمول متفاوت دارد. بهنظر میرسد تماشاگران میتوانند تا مدتی چشمبهراه «بادهای زمستان» باشند و درعینحال، با دنبال کردن ماجراهای دانک و اِگ، ساعاتی خوش و بیدغدغه را در وستروسی سپری کنند که پیش از این هرگز آنگونه ندیده بودند. این سریال، یادآوری است لطیف از اینکه گاهی سادهترین داستانها، ماندگارترین آنها هستند.
چرا باید به شوالیهی هفت پادشاهی امید داشت؟

برای بررسی و تحلیل موفقیت احتمالی سریال جدید A Knight of the Seven Kingdoms باید نگاهی به گذشته آثار تلویزیونی جهان وستروس داشت.
بخش اول: فروپاشی یک امپراتوری؛ تحلیل اشتباهات بنیادین «بازی تاجوتخت»
سقوط «بازی تاجوتخت» از اوج به حضیض، تنها به دلیل ناتمامماندن کتابهای مارتین نبود. مشکل اصلی، رویکرد غلط سازندگان نسبت به هستهی آثار مارتین بود. دی.بی. وایس و دیوید بینیوف، که در فصلهای آغازین وفاداری قابلتقدیری به کتاب نشان دادند، بهمرور تنها بر «حوادث» و «چرخهای داستانی» متمرکز شدند و از پرداختن به عمق روانشناختی شخصیتها و مضامین فلسفی اثر غافل ماندند. این نگاه سطحی به چند فاجعهی داستانی منجر شد:

۱. نادیدهگرفتن موتور محرک شخصیتها: در دنیای مارتین، شخصیتها نه با حوادث بیرونی، که با خاطرات، عذاب وجدان و انگیزههای درونی شکل میگیرند. سریال این «قلب تپنده» را از قهرمانانش گرفت.
۲. ادغام و حذف بیرویهی خطوط داستانی: از فصل پنجم به بعد، سریال با بیمبالاتی دهها خط داستانی غنی را حذف یا در هم ادغام کرد. سانسا استارک بهجای پیگیری قصهی آموزش در درهی آرن، قربانی رامسی بولتون شد؛ خط داستانی پیچیدهی دورن در چند صحنه خلاصه و نابود شد؛ و یورون گریجوی از شروری ترسناک به دریانوردی شوخطبع تبدیل گشت. این سادهسازی، جهان غنی مارتین را به چند نبرد و دسیسهی محدود تقلیل داد.

۳. خیانت به یکی از مضامین اصلی: ویرانگری انتقام: مارتین منتقد سرسخت چرخهی انتقامجویی است. در کتابها، شخصیتهایی که در دام انتقام میافتند، نابود میشوند. مهمترین نمود این ایده، لیدی استونهارت (کیتلین استارک بازاحیاشده) است که به موجودی کینهتوز تبدیل شده و بهعنوان هشداری زنده برای آریا عمل میکند. حذف این شخصیت کلیدی از سریال، نهتنها یک خط داستانی مهم را نابود کرد، بلکه یکی از پیامهای محوری نویسنده را نادیده گرفت. در سریال، انتقامجویی آریا و سندور به پیروزی پرشکوه تبدیل میشود، درحالی که در کتاب، قرار است مسیر دیگری طی شود.
۴. بیاعتنایی به منطق درونی داستان: در فصلهای پایانی، بیدقتی به حدی رسید که شخصیتها برخلاف ماهیت خود عمل کردند، جغرافیا نادیده گرفته شد و حتی اطلاعات پایهای (مثل نامخانوادگی) اشتباه بهکار رفت. این امر نشاندهندهی فقدان عشق و احترام به دنیای ساختهشده بود.
بخش دوم: اشتباهی دیگر با نقابی جدید؛ کاستیهای «خاندان اژدها»
«خاندان اژدها» در مقایسه با فاجعهی پایانی «بازی تاجوتخت»، اثری بهتر بود. بااینحال، خطای مشابهی را تکرار کرد: سفیدسازی شخصیتها و کاهش غنای اخلاقی داستان.«رقص اژدها» در کتاب «آتش و خون»، جنگی کثیف، بیرحمانه و تمامعیار بین افرادی ذاتاً خاکستری و جاهطلب است که با آگاهی کامل، قربانیان بسیاری میگیرند. اما سریال سعی کرد تا حد امکان شخصیتهای اصلی را قابلهمدلی کند:

رینیرا تارگرین: در کتاب، او بهمرور به زنی سختگیر و بیرحم تبدیل میشود. در سریال، او بیشتر قربانی شرایط است، اغلب موضعی اخلاقی میگیرد و اشتباهات راهبردی را اطرافیانش مرتکب میشوند.
ایموند تارگرین: در کتاب، کشتن لوسرایس عملی عمدی و حسابشده است. در سریال، این حادثه بیشتر به یک سانحهی غیرعمد در حین ارعاب شبیه است.
کریستون کول: شخصیت پیچیدهی «سازندهی پادشاه» که در کتاب هم قهرمان است هم شرور، در سریال عمدتاً به معشوقی دلشکسته و آنتاگونیستی یکبعدی تقلیل یافت.

این تغییرات، ماهیت تراژیک درگیری را مخدوش کرد. وقتی همهچیز براساس «سوءتفاهم» پیش برود، پیام اصلی داستان (که نشاندهندهی فاجعهی جنگ داخلی برای قدرت است) کمرنگ میشود. گزارشها حاکی از آن است که حتی مداخلهی مستقیم مارتین برای اصلاح خط داستانی فصل دوم نیز نتوانست نگرانیهایش را دربارهی مسیر کلی سریال برطرف کند.
بخش سوم: چرا «شوالیهی هفت پادشاهی» میتواند راهگشا باشد؟
با توجه به این پیشینه، امیدواری به «شوالیهی هفت پادشاهی» بر چند اصل استوار است:

۱. ماهیت خود داستان؛ صمیمیت به جای عظمت: «حکایت دانکن و اِگ» برخلاف ابعاد حماسی «ترانه یخ و آتش» یا جناحبندیهای خونین «آتش و خون»، داستانی شخصیتمحور، صمیمی و کممقیاس است. این داستانها، سفری ماجراجویانه در دل وستروس هستند، نه جنگی برای تاجوتخت. تمرکز بر رابطهی استاد و شاگردی بین یک شوالیهی شرافتمند ولی معمولی و یک شاهزادهی پنهان، امکان پرداختن عمیق به شخصیتها را (همان نقطهقوت مارتین و نقطهضعف اقتباسهای پیشین) فراهم میکند.
۲. وفاداری ساختاری: داستانهای کوتاه، ساختاری کامل و پایانیافته دارند. نویسندگان سریال (که گفته میشود نظارت نزدیکتری از سوی مارتین دارند) نیازی به «احداث نیمهتمام ساختمان داستان» ندارند. آنها میتوانند بر بازسازی وفادارانه و غنابخشی به دیالوگها و روابط متمرکز شوند، نه خلق پایانی از نو.
۳. فرصت نمایش وستروس واقعی: این سریال میتواند تصویری از زندگی عادی مردم وستروس، خارج از دربارهای پرتکاپو و میدانهای نبرد، ارائه دهد. همان وستروسی که قرار بود قربانی اصلی «رقص اژدها» باشد. این تغییر فضا نهتنها تنوع بصری ایجاد میکند، بلکه بیننده را به ریشههای فانتزی حماسیای که عاشق آن شده، نزدیکتر میسازد.
۴. درسآموزی از گذشته: اچبیاو بهوضوح از واکنش منفی به پایانی عجولانه و شخصیتهای مسطحشده باخبر است. انتخاب داستانی با مقیاس کوچک نشاندهندهی تمایل به بازگشت به اساس موفقیت اولیه است: قصهگویی محکم، شخصیتپردازی قوی و احترام به منبع الهام. این پروژه فرصتی است برای جلب اعتماد دوبارهی طرفداران.
نتیجهگیری

سریال «A Knight of the Seven Kingdoms» قرار نیست حماسهی دیگری مانند «بازی تاجوتخت» باشد و این دقیقاً نقطهقوت آن است. این سریال میتواند با اجتناب از دام عظمتطلبی کورکننده و با تمرکز بر نقاط قوت واقعی مارتین، یعنی خلق شخصیتهای بهیادماندنی، دیالوگهای هوشمندانه و نگاهی انسانی به فانتزی، راهی تازه برای اقتباس از دنیای وستروس پیش پا بگذارد. اگر سازندگان از وسوسهی «بزرگترکردن» داستان برای جلب مخاطب عام بپرهیزند و به قلب صمیمی این حکایت وفادار بمانند، ممکن است سرانجام شاهد اقتباسی باشیم که هم مارتین را راضی کند، هم منتقدان را و هم میلیونها لحظه مگ را که هنوز عشقشان به وستروس را در سایهی ناامیدی از گذشته پنهان کردهاند. موفقیت این شوالیهی گمنام، میتواند آیندهی درخشانتری برای تمام اقتباسهای بعدی از این دنیای غنی رقم بزند.


