نقد سریال Pluribus | زندان خوشبختی

در دنیایی که هر هفته با انبوهی از محتوای سریالسازی روبهرو هستیم و هر کدام وعدهی «تجربهای منحصربهفرد» را میدهند، مواجهه با اثری که واقعاً به این وعده عمل کند، حسی شبیه به یافتن آب در بیابان دارد. «Pluribus»، تازهترین ساختهی وینس گیلیگان برای اپلتیوی، تنها یک سریال علمیتخیلی دیگر نیست. این اثر، یک پرسش فلسفی سخت و نفسگیر است که آن را در قالب دقیقترین و صبورانهترین درام ممکن پیاده کردهاست. پس از تعریف دوبارهی ژانر جنایی با «بریکینگ بد» و تقلیل تراژدی انسانی به نمایشی بیرحم در «بهتره با سال تماس بگیری»، گیلیگان این بار دوربینهایش را به سوی آسمان میگیرد. اما نه برای نمایش حماسههای فضایی پرزرق و برق، بلکه برای خلق داستانی از آخرالزمانی که آرام، بیسر و صدا، و با لبخندی مهربانانه از راه میرسد. سریال Pluribus داستان تسلیم شدن نیست؛ داستان سرسختترین و ناخوشایندترین شکل مقاومت است: حق ناشاد بودن.
داستان با سادهترین و در عین حال عجیبترین پیشفرض ممکن آغاز میشود. یک روز، تقریباً همهی انسانهای کرهی زمین ناپدید نمیشوند، بلکه «متحد» میشوند. آنها تبدیل به جمعیتی یکدست، مهربان، مؤدب و خوشحال میگردند که با هماهنگی کامل و آرامشی مرموز رفتار میکنند. آنها دیگر «من» نمیگویند، «ما» میگویند. تنها یک نفر خارج از این جمعیت همنوا باقی میماند: کارول استورکا (با بازی مسحورکنندهی ری سیهورن)، نویسندهای میانسال و عزلتگزین که از شغلش در نوشتن رمانهای عاشقانهی پیشپاافتاده متنفر است و از تعامل با دیگران بیزار. در جهانی که هرگونه درگیری، اضطراب یا اندوه از بین رفته، کارول با تمام وجودش با خشمش، غمش، بدخلقیاش و خاطرات دردناکش از دوست و همراه فقیدش، هلن تنها باقی ماندهاست. آنچه آغازش شبیه به کمدی سیاه موقعیت به نظر میرسد (تصور کنید تنها انسان عصبانی در شهری پر از آدمهای شبیه به مشاوران مثبتاندیش باشید!) به تدریج و با ظرافتی حیرتآور، به یکی از عمیقترین و دلمردهکنندهترین پرترههای تنهایی در تاریخ تلویزیون بدل میشود.

عنوان، از شعار لاتین آمریکا، “E pluribus unum” (از میانِ بسیاری، یکی) گرفته شده است و درست مانند بهترین آثار گیلیگان، این سریال نیز در تناقضِ این ایده زندگی میکند. آیا «یکی شدن» به قیمتِ از دست دادنِ خودِ حقیقیمان، نوعی آرمانشهر است یا یک کابوس تمامعیار؟ سریال با بازی درخشان ری سیهورن در نقش نویسندهای که اکنون تبدیل به یک انسان «غیر» شده است، این سوال را بدون ارائه پاسخهای آسان بررسی میکند. شخصیت او مجبور است نه تنها برای بقای فیزیکی، بلکه برای حفظِ حقِ خود برای تلخکامی، تردید و ناراحتی، یعنی همان چیزی که انسانیتِ او را تعریف میکند بجنگد. زیباییِ Pluribus در نحوهی بازی گیلیگان با انتظارات ژانری نهفته است. در یک لحظه، حال و هوای یک تریلر آخرالزمانیِ نفسگیر مانند I Am Legend را دارد. در لحظهای دیگر، به یک اثر ترسناک روانشناختی درباره از دست دادنِ هویت، شبیه به Invasion of the Body Snatchers، تبدیل میشود. و در نهایت، رگههایی از طنز سیاه و وجودیِ متمایز خودِ گیلیگان را نشان میدهد. این سریال شما را به درون یک مارپیچ تو در توی شک و دودلی میکشاند و هر بار که فکر میکنید مسیر را فهمیدهاید، فرش را از زیر پایتان میکشد.
ساختارِ ۹ قسمتیِ سریال برای این نوع قصهگویی ایدهآل است. هر اپیزود تقریباً مانند یک فیلم مستقل عمل میکند و گوشهای جدید از این جهانِ عجیب و شخصیتهایش را بررسی میکند، در حالی که یک خط روایی کلیِ فریبنده را پیش میبرد. کارگردانی با مشارکت خود گیلیگان و کارگردانان مهمان برجسته، سینمایی و دقیق است و البوکرکیِ آفتابی را به فضایی همزمان آشنا و عمیقاً ناآشنا تبدیل میکند. سریال Pluribus ممکن است از نظر جلوههای بصری یا اکشنِ پیدرپی، بزرگترین سریال سال نباشد. اما از نظر جسارتِ دیدگاه و تعهد بیچونوچرایش به به چالش کشیدن مخاطب، بیتردید یکی از مهمترینهاست. این سریال یک داستان تماشایی و باهوش است که مدتها پس از پایانِ آن، در ذهنتان باقی میماند. برای هواداران داستانسراییِ سطحاول و برای هر کسی که فکر میکرد دیگر نمیتوان او را غافلگیر کرد، این سریال یک هدیهی واقعی است.

ری سیهورن، که پیش از این با نقش کیم وکسلر در «بهتره با سال تماس بگیری» یکی از بهترین بازیهای تاریخ تلویزیون را ارائه داده بود، اینجا یک گام فراتر مینهد. عملکرد او در نقش کارول، شاهکاری است از حداقلگرایی بیانگرا. فیلمنامهی گیلیگان او را ساعتها در سکوت، تنها در خانهاش، در خیابانهای خلوت یا در مواجهه با موجودات «دیگر» (انسانهایی با ویروس بیگانه فضایی) قرار میدهد و سیهورن با کوچکترین حرکت چشم، انقباض ماهیچههای فک، یا نحوهی ایستادنش، دنیایی از احساسات را منتقل میکند. خشم، ترس، اندوه عمیق، و نوعی غرور عجیب و حیوانی برای بقا. کارول شخصیتی جذاب اما بهطور عمدی ناخوشایند است. او قهرمان سنتی نیست؛ او حتی لزوماً نمیخواهد جهان را نجات دهد. او تنها میخواهد حق خود برای احساس کردن حتی اگر این احساسات دردناک باشند را حفظ کند. در صحنهای بهیادماندنی، یکی از «دیگران» به نام زوشا (کارولینا ویدرا) که به عنوان سفیر این جمعیت همنوا عمل میکند، با مهربانی تحملناپذیری به او پیشنهاد میدهد که به جمع بپیوندد و رنج را رها کند. نگاه سیهورن در پاسخ، ترکیبی از انزجار و حسرتی عمیق است. این لحظه، هستهی اخلاقی سریال را فشرده میکند: آیا رهایی از درد، به بهای از دست دادن خودمان، معاملهای ارزشمند است؟
ایدهی «آخرالزمانِ نیک» ایدهای جذاب و ترسناک است. گیلیگان این مفهوم را با مهارتی استادانه به کار میگیرد تا نهتنها یک موقعیت دراماتیک خلق کند، بلکه آینهای در برابر تمایل مدرن ما به سادهسازی پیچیدگیهای زندگی قرار دهد. جهانی که او خلق کرده، یادآور پادآرمانشهرهایی مانند «دنیای قشنگ نو» است، اما با چاشنی طنز گزندهی خاص خودش. سکانسهای اولیه، که در آن کارول با وحشت سعی میکند از شهر فرار کند در حالی که اطرافیانش با آرامشی ترسناک به ویرانیهای اطراف میخندند، از لحاظ بصری قدرتمند و از نظر احساسی خفهکننده هستند. اینجا، ترس نه از هیولا یا خشونت، بلکه از انفعال کامل و از دستدادن تمامی چیزی نشأت میگیرد که زندگی را ارزشمند میکند: کشمکش، رشد و حتی رنج.

در اینجاست که سریال، هوشمندانه خود را با سنت داستانهای آخرالزمانی مقایسه و سپس از آن فاصله میگیرد. «پلوریبوس» در صحنهپردازی اولیهی خود، عمداً از تصاویر آشنا استفاده میکند: ماشینهای پلیس واژگون شده، آتش، بینظمی و پروتکلهای اضطراری. ما، همانطور که با قهرمانانی مانند جوئل در «آخرین بازمانده از ما» همراه شدهایم، انتظار داریم کارول نیز با تهدیدی خشن و بیرونی روبهرو شود. اما تفاوت بنیادین اینجاست: «آفت» اینجا، خصومت نیست، بلکه مهربانی غیرطبیعی و یکنواخت است. وقتی کارول با چشمانی وحشتزده از پنجرهی ماشین به بیرون نگاه میکند، با افرادی روبهرو میشود که آرام قدم میزنند، با لبخند به یکدیگر کمک میکنند و آتش را خاموش میکنند. این تضاد میان وحشت درونی او و آرامش بیرونی، تنشی منحصربهفرد ایجاد میکند که کمتر در این ژانر دیدهایم. سریال، غریزهی بقا و ترس از «دیگری» را که در ما نهادینه شده، به چالش میکشد و میپرسد: اگر «تهدید» چیزی باشد که جامعه همیشه آن را به عنوان آرمان تبلیغ کرده است، چه؟!
گیلیگان، استاد مسلم ساخت تعلیق از دل زندگی روزمره، اینجا نیز از تکنیکهایش به بهترین شکل استفاده میکند. صحنهای را در نظر بگیرید که گروهی از دیگران بیآنکه اجازه بگیرند، وارد باغ خانهی کارول میشوند و با کارایی و لبخندی رباتوار، آن را مرتب و هرس میکنند. این صحنه هم خندهدار است (به دلیل رفتار ابزورد آنها) و هم بهطرزی غیرقابل توصیف ترسناک. یا صحنهای که کارول، در ناامیدی، سعی میکند با فریاد زدن و ایجاد اختلال عاطفی، توجه انسانهایی آلوده را جلب کند. پاسخ آنها نه خشم، بلکه نگرانی پزشکیِ یکدست است که وحشت را صدچندان میکند. فیلمبرداری سریال، بار دیگر به کارگردانی بصری بینظیر مایکل اسلوویس و دیگر همکاران قدیمی گیلیگان، آلبوکرکی را نه به عنوان صحنهی آشوبهای گذشته، بلکه به عنوان شهری تمیز، آرام و مرده به تصویر میکشد. نور شدید خورشید، سایههای تیز و فضای وسیع و خالی، بر تنهایی کارول تأکید میکنند. جهان آنقدر آرام و زیبا است که به شکلی هولناک غیرطبیعی به نظر میرسد.

گیلیگان و تیم سازنده در ساختن این دنیای بهظاهر آرام، توجهی وسواسگونه به جزئیات دارند. طراحی تولید، که فضاهای معمولی حومهی شهر و کافهها را با نورپردازی بیشازحد روشن و رنگهای بسیار اشباعشده نشان میدهد، حس ناخوشایند یک تبلیغ بازرگانی ابدی را القا میکند. موسیقی متن، که توسط دیو پورتر ساخته شده، در نوسان میان ملودیهای دلنشین اما مصنوعی و زیرلایههای نامطمئن و اضطرابآور است و ناپایداری این بهشت ساختگی را تقویت میکند. یکی از قویترین بخشهای سریال، نحوهی استفادهی آن از سکوت و رفتارهای عادی است تا حس ترس ایجاد کند. صحنهای که در آن همسایهی کارول با چهرهای بیهیجان و لبخندی ثابت پیشنهاد میکند برای محافظت از او در خانهاش بماند، به اندازهی هر صحنهی تعقیبوگریزی ترسناک است.
اما Pluribus فقط یک درام روانشناختی دربارهی تنهایی نیست. در میانههای فصل، سریال با ارائهی یک کشف هولناک، به ژانر وحشت علمیتخیلی تمایل پیدا میکند. کارول متوجه میشود که انسانهای آلوده به ویروس بیگانه برای تغذیه از مایعی نارنجیرنگ استفاده میکنند که در بستههای شیر معمولی ذخیره شدهاست. تحقیقات او را به یک کارخانهی لبنیات میرساند، جایی که زیر پوشش برزنت، انبوهی از اجساد انسانهایی که در جریان «اتحاد» (روز ورود ویروس) جان باختهاند، انبار شدهاند. در این لحظه ارجاع به فیلم کالت Soylent Green (۱۹۷۳) یا بیسکویت سبز کاملاً عمدی و قدرتمند انجام شده است. این کشف، تمام پارادایم اخلاقی سریال را زیر و رو میکند. دیگران که ادعا میکنند نمیتوانند آسیب بزنند، در واقع برای بقای جامعهی ایدئال خود، از اجساد مردگان تغذیه میکنند. این یک سیستم بازیافت هولناک و منطقی است. حالا پرسش کارول و ما بینندگان عمیقتر و هراسآورتر میشود: آیا بازگرداندن بشریت به حالت عادی با تمام دردها، درگیریها و رنجهایش آن هم با آگاهی از این که ممکن است آنها ناخوانده از همنوعان خود تغذیه کردهباشند، عملی اخلاقی است؟ اینجاست که پلوریبوس از یک تمثیل جذاب فراتر رفته و به یکی از تاریکترین و پیچیدهترین اخلاقیات مطرحشده در تلویزیون تبدیل میشود.

گیلیگان همچنین طناز اجتماعی تیزبینی است. انسانهای آلوده به شادی با لبخندهای ثابت، مهربانی اجباری و حذف هرگونه احساس منفی، تصویری اغراقآمیز اما آشنا از فرهنگ «مثبتاندیشی سمی» عصر حاضر ارائه میدهند. جهانی که در آن شبکههای اجتماعی ما را به نمایش زندگیهای بیعیب و نقص و شاد عادت دادهاند و هرگونه بیان اندوه یا نارضایتی را «برهمزنندهی آرامش» میدانند. کارول، با موهای ژولیده، لباسهای ساده و حالتی همیشه آمادهی نیش زدن، یک آنارشیست عاطفی است. مقاومت او، مقاومتی پانک در برابر فشار جامعه برای شاد بودن است. او فریاد میزند که انسانیت ما در کمالهای مصنوعی نهفته نیست، بلکه در حق ما برای ناقص بودن، برای اندوهگین بودن و برای مبارزهی درونیمان است.
پلوریبوس همچنین ادامهی منطقی مضمون مورد علاقهی گیلیگان است: عواقب انتخابها. در بریکینگ بد، والتر وایت با انتخاب آگاهانهی مسیر شر، هویت خود را ساخت. در Pluribus، کارول استورکا با انتخاب آگاهانهی ماندن در رنج، هویت خود را حفظ میکند. هر دو سریال به این میپردازند که فردیت چگونه در تقابل با سیستمها (خواه سیستم قاچاق مواد مخدر، سیستم حقوقی یا سیستم یک ایدئولوژی جمعی) شکل میگیرد و مقاومت میکند.
در نهایت، تمجید از این سریال بدون اشاره به ریتم حسابشدهی آن ناقص است. گیلیگان عجلهای ندارد. او به بیننده اجازه میدهد در سکوت و تنهایی کارول غرق شود، ترس ناشی از آرامش اطرافش را حس کند و بهتدریج با او همذاتپنداری کند، حتی وقتی که او را دوست نداریم. ساختار فصل بهصورت پازلی پیش میرود که قطعاتش با ظرافت کنار هم قرار میگیرند و در پایان، نه با یک شوک دم دستی، بلکه با گسترش دامنهی پرسشهای فلسفی و افزایش انتظار برای فصل بعدی به پایان میرسد.

پلوریبوس یک اثر جذاب برای مخاطب خاص است. نه به این دلیل که اثر بصری خیرهکنندهای است (که هست)، یا فیلمنامهای هوشمندانه دارد (که دارد)، یا بازیهایی درخشان ارائه میدهد (که قطعاً میدهد). بلکه به این دلیل که جرأت میکند یک ایدهی پیچیده را بدون سازش دنبال کند، به بینندهاش احترام میگذارد و مهمتر از همه، پرسشهایی را مطرح میکند که مدتها پس از پایان هر قسمت، در ذهن طنینانداز میشوند. در دنیایی که اغلب به ما میگویند شاد باشیم، Pluribus با ظرافت و شهامت تمام یادآوری میکند که حق اشک ریختن، حق عصبانی بودن و حق دلشکسته بودن، ممکن است آخرین سنگر آزادیِ واقعی ما باشد. وینس گیلیگان و ری سیهورن با این اثر، نه تنها استانداردهای داستانگویی تلویزیونی را مجدداً تعریف میکنند، بلکه آیینهای در برابر جامعهی ما قرار میدهند که تصویر بازتابیافته در آن، هم زیباست و هم به طرزی عمیق نگرانکننده.
البته، مانند هر اثر بلندپروازانهای، «پلوریبوس» نیز کاملاً عاری از اشکال نیست. برای مثال خود کارول بیش از آنکه یک انسان پیچیده باشد، به مجموعهای از خصیصههای تیکخورده (نویسندهی عامهپسند، الکلی، لزبین، منزجر از طرفداران) تقلیل یافته است. ما با رازهای درونی او آشنا میشویم، اما این رازها هرگز تبدیل به معماهایی عجیب نمیشوند. آنها تنها به عنوان طرحوارههایی برای پیشبرد یک مفهوم باقی میمانند. همچنین رگههایی از نوعی «استثناگرایی آمریکایی» در روایت وجود دارد که ممکن است برای برخی بینندگان آزاردهنده باشد. این ایده که یک آمریکاییِ تنها (و عمدتاً تنها بهخاطر روحیهی سرکش و فردگرایانهاش) میتواند بار نجات بشریت حتی اگر از شادی ناخواسته باشد را به دوش بکشد، روایتی است که در سینمای هالیوود ریشه دارد. بااینحال، گیلیگان به اندازهای هوشمند است که این ایده را با لایههایی از طنز و شک به خود شخصیت همراه کند. کارول یک ناجی مطمئن و مصمم نیست؛ او یک انسان ترسیده و آسیبدیده است که به شکلی اتفاقی در مرکز طوفان قرار گرفته است. سریال همچنین از بررسی برخی پیامدهای فلسفی عمیقتر مقدمه خود گاهی طفره میرود و بر درام شخصی متمرکز میماند. اما این نکته نیز به مرور بهتر میشود.

ریتم سریال نیز میتواند یک علامت سوال منفی باشد؛ ریتم کند سریال به خودی خود عیب نیست. بسیاری از آثار بزرگ (به یاد بیاورید «۲۰۰۱: یک ادیسه فضایی» را) از کششهای عمدی برای ایجاد حسی از شکوه یا بیم استفاده کردهاند. اما مشکل «Pluribus» کندیِ بیحاصل است. گاهی این کندی به عنوان مدل قصهگویی نه برای بنا کردن فضایی غنی، که برای پر کردن زمان به کار میرود. سکانسهای طولانی سکون یا تکرار بیامان نوارهای صوتی ویرایشنشده، کمتر حسی از واقعگرایی افراطی را القا میکنند و بیشتر یادآور تهیبودگی دراماتیک هستند. این انتخابها هنگامی ثمربخش خواهند بود که در خدمت ایدهای والاتر باشند؛ اما زمانی که ایدهها خود سطحی هستند، این تکنیکها تنها به انتظاری خستهکننده میافزایند.
در نهایت، قدرت «پلوریبوس» در این است که نه تنها یک داستان علمیتخیلی جذاب، بلکه یک پرسش بزرگ و بهموقع را مطرح میکند: آیا جامعسازی مطلق و حذف رنج حتی از طریق ابزارهای غیرخشونتآمیز ارزش از دستدادن فردیت، خلاقیت و عمق تجربهی انسانی را دارد؟ در عصری که شبکههای اجتماعی و فرهنگ مصرفگرایی مدام به ما وعدهی شادی بیوقفه را میدهند، دیدن داستانی که این وعده را به کابوسی ظریف اما عمیق تبدیل میکند، هم تکاندهنده و هم ضروری است.

«پلوریبوس» یک پیروزی برای وینس گیلیگان است و اثبات میکند که استعداد او فراتر از دنیای جنایت آلبوکرکی است. این سریال، با کارگردانی ظریف، فیلمنامهای هوشمندانه و بازی درخشان ری سیهورن، تماشاگر را مجبور میکند تا راحتترین فرضیات خود دربارهی خوشبختی و جامعه را مورد بازنگری قرار دهد. این سریال نه یک هشدار سادهلوحانه علیه پیشرفت، بلکه تأملی غنی و چندلایه است بر قیمت سنگینی که ممکن است برای یک زندگی بدون درد بپردازیم و این که شاید، فقط شاید، آن دردها بخشی از چیزی باشند که به زندگی معنا میبخشند. این یکی از بهترین و متفکرانهترین مجموعههای سال است و دیدار با کارول استورکا در دنیای پر از لبخندش، تجربهای است که به سرعت فراموش نخواهید کرد.
امتیاز منتقد: ۷.۵ از ۱۰


