نقد سریال Tomb Raider: The Legend of Lara Croft (فصل دوم)

انیمیشن بزرگسال، این عرصهی پیچیده و پرتناقض در صنعت سرگرمی معاصر، همواره در میانهی دو جاذبهی متضاد گرفتار است: از یک سو وسوسهی کاوش در ژرفای روانشناختی شخصیتها و بافتهای اخلاقی پیچیده را دارد، و از سوی دیگر، زیر بار سنگین انتظارات تجاری و فرمولهای تضمینشدهی موفقیت خم میشود. سریال «Tomb Raider: The Legend of Lara Croft» محصول نتفلیکس و استودیوی پاورهاوس انیمیشن، بهویژه در فصل دوم خود، تجسم تمامعیار این نبرد درونی است. این فصل، همچون یکی از همان مقبرههای باستانی که قهرمانش مشتاقانه به جستوجوی آن میرود، پر از اتاقها و گذرگاههایی است که برخی با گنجهایی درخشان از بینش شخصیتی و اکشن خیرهکننده روشن شدهاند، و برخی دیگر در تاریکی شتاب و سادهانگاری روایی گم شدهاند. فصل دوم نه یک شکست است و نه یک موفقیت کامل؛ بلکه اثری است جسور و ناهماهنگ که با دستانی لرزان، تلاش میکند تاجی از بلوغ و تامل را بر سر یک نماد فرهنگی بگذارد که دهههاست با دو اسلحه و یک میراث گیمینگ تحسینبرانگیز شناخته میشود.

داستان از جایی آغاز میشود که فصل اول به پایان رسید: لارا کرافت، با آن صدای متمایز و پرصلابت هیلی اَتول، که اکنون تا حدی زخمهای روحی گذشته را التیام بخشیده، ناگهان خود را در گردابی جدید مییابد. ناپدید شدن دوست صمیمیاش، سَم نیشیمورا (با صداپیشگی گرم و تأثیرگذار کِرِن فُوکوهارا)، او را به یک تعقیب فوری میکشاند. اما این تنها طعمهای است برای ورود به اقیانوسی وسیعتر. خیلی زود، ماهیت واقعی تهدید آشکار میشود: سازمانی علمی-نظامی به نام «پیتوس» تحت هدایت زنی مرموز به نام میلا (تریسیا هِلفِر) در پی جمعآوری مجموعهای از ماسکهای افسانهای است که نه تنها آثار تاریخی، بلکه تجسمی از قدرتهای کهن خدایان هستند. ادعای پیتوس، حفاظت از جهان از طریق این قدرتهاست، اما همانطور که بیننده هوشیار انتظار دارد، نیات واقعی رنگوبوی تسلط و خودکامگی میگیرد. در این مسابقه برای یافتن ماسکها، لارا و سم با متحدی غیرمنتظره و اهریمنصفت همراه میشوند: اِشو (با اجرای درخشان و پرطنین اُو-تی فاگبِنله)، موجودی کهن که لقب «آورنده مرگ» را یدک میکشد و زیر پوستی از طعنه و بیپروایی، انبوهی از عذاب وجدان و درد رهاشدگی را حمل میکند.
نخستین و قابلتحسینترین دستاورد این فصل، جسارت آن در برخورد با تابوی همیشگی داستانهای ماجراجویانه از این دست است: اخلاقیات استعماری باستانشناسی. سریال هوشمندانه و شجاعانه، میراث خانوادگی لارا که همواره به عنوان نماد فرهیختگی و کنجکاوی نجیبزادهای بریتانیایی نشان داده شده را زیر سؤال میبرد. این اثر به سادگی خانواده کرافت را به عنوان استثنایی پاکدست در تاریخ پیچیده و اغلب غارتگرانه باستانشناسی غربی معرفی نمیکند. در عوض، با نگاهی نقادانه اعتراف میکند که حتی نیت خالص «کشف حقیقت» میتواند آگاهانه یا ناآگاهانه در بافتی از مالکیت یکجانبه و نادیدهگرفتن حقوق فرهنگی جوامع قرار گیرد. این مواجهه، لارا را به عمیقترین سفر اکتشافی زندگیاش میفرستد: سفری به درون خود و بازنگری در هویت و رسالتی که همیشه برایش بدیهی پنداشته بود. هیلی اَتول در بیان این کشمکش درونی استاد است؛ لحن او که همیشه مملو از اطمینان بود، اکنون سایههایی از تردید، تالم و روشنبینی تلخ را در خود جای میدهد. این رشد شخصیتی، لارا را از یک ابرقهرمان تکرو و تا حدی کلیشهای، به موجودی پیچیده و انسانیتر تبدیل میکند که بار سنگین تاریخ اقدامات خود و نیاکانش را به دوش میکشد.

این تکامل در نحوه تعامل او با جهان پیرامونش نیز بازتاب مییابد. فصل دوم بهخوبی از دام «سندروم نجاتدهنده سفیدپوست» اجتناب میورزد. لارا اینبار نه به عنوان تنها منجی بیبدیل، بلکه به عنوان یک تسهیلگر، یک همکار و یک حامی عمل میکند. حضور سَم نیشیمورا در اینجا کلیدی است. برخلاف فصل اول که حضوری کمرنگتر داشت، سَم اکنون شریکی فعال، منبع ثبات عاطفی و گاه وجدان بیدار لارا است. شیمی بین اَتول و فُوکوهارا قابل لمس است؛ دیالوگهای آنها که آمیخته به شوخطبعی است، از عمق یک دوستی واقعی حکایت دارد. این رابطه، ستون فقرات عاطفی سریال را میسازد و لحظاتی اصیل و انسانی را در میان هیاهوی اکشن خلق میکند. شخصیت اِشو نیز به این پویایی غنا میبخشد. قوس شخصیتی او از یک موجود خودمحور و عذابدیده به سمت پذیرش مسئولیت، یکی از پرداختهشدهترین جنبههای داستان است. فاگبِنله در خلق این شخصیت چندلایه موفق است؛ طعنه تلخ او، ندامت عمیقش و نبردی که برای بازپسگیری شرافت از دسترفتهاش میکند، اِشو را به یکی از جذابترین شخصیتهای این فصل تبدیل میکند. در کنار هم، این سه نفر نمادی از همبستگی میشوند: قدرت نه در تکتازی، بلکه در شنیدن، اعتماد کردن و تقویت یکدیگر است.
متأسفانه، تمام این ظرافتهای شخصیتپردازی و بلندپروازیهای تماتیک، در برابر یک مشکل ساختاری بزرگ رنگ میبازند: شتاب دیوانهوار و ویرانگر داستان. با تنها هشت اپیزود، سریال به نظر میرسد که مدام در حال دویدن است. ما از یونان به آفریقا، از اعماق اقیانوس به قلههای کوهستانی میرویم، با فرهنگها و اسطورههای مختلفی مواجه میشویم، اما هیچکدام فرصت تنفس یا نفوذ به ذهن بیننده را پیدا نمیکنند. شخصیتهای فرعی جالب مانند نگهبانان ماسکها یا اعضای جوامع بومی اغلب تنها برای یک صحنه ظاهر میشوند و پس از ادای دیالوگهای توضیحی خود ناپدید میگردند، بیآنکه هیجانی در ما برانگیزند یا حضوری بهیادماندنی داشته باشند. این احساس گذر سریع از یک گالری تصاویر زیبا اما فاقد عمق، بزرگترین آسیب را به حس ماجراجویی میزند. ماجراجویی نیاز به غوطهوری، نیاز به درک بافت مکان و زمان دارد، و این فصل این فرصت را به مخاطب نمیدهد.

این شتاب بر پرداخت از آنتاگونیست اصلی، میلا، نیز تأثیری مخرب دارد. با وجود بازی صوتی حرفهای تریسیا هِلفِر، میلا به یک شرور تکبعدی تقلیل مییابد. انگیزه او نجات جهان از طریق تسلط بر نیروهای کهن هیچ لایهپردازی روانشناختی یا پیچیدگی اخلاقی دریافت نمیکند. او فاقد آن جذابیت شوم یا تراژیک ضروری برای یک ضدقهرمان بهیادماندنی است. مقایسهای که در برخی تحلیلها و نظرات بین او و تانوس شده، در واقع ناتوانی داستان در ارائهی عمقی مشابه را آشکار میسازد. میلا بیش از آنکه یک دیدگاه ایدئولوژیک خطرناک و وسوسهانگیز باشد، تنها یک مانع مکانیکی در مسیر قهرمانان است.
از منظر فنی، کار استودیو پاورهاوس انیمیشن، همانند گذشته، درخشان است. اکشن و سینماتوگرافی انیمیشن، بیتعارف، در زمره بهترینهای رسانه قرار میگیرد. سکانسهای مبارزه روان، پرانرژی و به طرز دردناکی باورپذیر هستند. طراحی حرکت لارا، ترکیبی از ورزشکاری یک ژیمناست، مهارت یک رزمیکار و ذکاوت یک بازمانده است. نماهایی از غواصی در اعماق اقیانوس با آن نورهای پراکنده و سکوت ترسناک، یا حمله به یک مهمانی اشرافی با طراحیهای آرتدکو، از نظر بصری خیرهکننده و دارای هویت متمایز هستند. ارجاعات به بازیها و فیلمهای قبلی، مانند همان مشت معروف به کوسه، برای هواداران کهن شیرین و بجا هستند. با این حال، گاهی اوقات این کمال فنی مانند پوششی بر ناهمواریهای روایی عمل میکند. ما حیرتزده زیبایی تصویر میشویم، بیآنکه کاملاً در دل داستان غرق شده باشیم.

تراژدی نهایی این اثر، همانطور که در فضای صنعت امروز اغلب اتفاق میافتد، بیرون از صفحه نمایش رخ داده است: لغو سریال توسط نتفلیکس پس از تنها دو فصل. پایان این فصل با یک طناباندازی آشکار و معرفی تهدیدی جدید تمام میشود که اکنون هرگز به ثمر نخواهد رسید. این نه تنها برای هواداران مأیوسکننده است، بلکه بر نقد کل فصل نیز سایه میاندازد. ما اکنون داستانی را میبینیم که ناگهان در میانه راه قطع شده، و این حس ناتمام بودن، ممکن است دستاوردهای واقعی آن به ویژه در رشد شخصیت لارا را تحتالشعاع قرار دهد. این یادآوری تلخی است از ماهیت بیثبات صنعت تولید محتوا که در آن، حتی جسورانهترین تلاشها نیز میتوانند قربانی معادلات تجاری شوند.
در جمعبندی، فصل دوم «افسانه لارا کرافت» مانند قهرمان خود، در یک گذرگاه صعبالعبور گیر کرده است: از یک سو به سوی قلههای بلندپروازی روایی و شخصیتپردازی عمیق مینگرد، و از سوی دیگر، به دره امن و شناختهشدهٔ فرمولهای سرگرمیسازانه. در بهترین لحظات خود وقتی لارا با میراث خود کلنجار میرود، وقتی سکوت معناداری بین او و سَم رد و بدل میشود، یا وقتی اِشو ماسک طعنه را کنار میزند و آسیبپذیریاش را نشان میدهد ثابت میکند که یک اقتباس از Tomb Raider میتواند چیزی بسیار غنیتر و انسانیتر از یک ماجرای پُر از تپانچه و معما باشد. اما در نهایت، محدودیتهای زمان و احتمالاً جسارت، اجازه نمیدهند تا این ایدههای بزرگ به طور کامل شکوفا شوند. این فصل یک گنج ناقص است: درخششهایی از طلای ناب در میان خاکهایی که نیاز به غربالگری بیشتری داشتند. برای کسانی که به لارا کرافت به چشم یک شخصیت پایدار و در حال تکامل مینگرند، این فصل حاوی بخشهایی ضروری و ارزشمند از سفر اوست. برای دیگران، ممکن است تنها یک ماجرای بصری خوشساخت و زودگذر به نظر برسد. شاید درست مانند بسیاری از اکتشافات لارا، ارزش واقعی این فصل نه در پاسخهایی که میدهد، بلکه در سؤالهای جسورانهای است که مطرح میکند؛ سؤالهایی که افسوس، به نظر میرسد دیگر فرصتی برای پیگیری آنها نخواهد بود.
امتیاز منتقد: ۶ از ۱۰


